سيد محمد باقر برقعى
671
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پيرى رسيد و از گل باغ جوانىات * بگرفته باغبانِ طبيعت ، گلاب عمر ديگر حديث فصل جوانى تو را چه سود * گر شد به روز و شب به تغافل شباب عمر كردم نظر بر آينه ، موى سپيد گفت : * بر بام زندگى بنگر آفتاب عمر خم شد به باغ زندگىام نخل آرزو * از بانگ « ارجِعى » كه نمايد خطاب عمر افتادهام چو كوه گرانبار غم ز پاى * از كثرت گنه ، كه مرا شد عذاب عمر دارم اميد خضر عمل در ثواب راه * ز آن نقش دلفريب جهان و سراب عمر يا ربّ ! به خجلتم ، تو به لطف عميم بخش * ز آن طاعتى كه شد به ريا در حساب عمر گفتم به « مجلسى » كه گذشت عمر و اى دريغ * شيرازهاى نبسته دگر در كتاب عمر افسانهء زندگى عاشقان را نبود راه به ميخانه دگر * سخن از ساقى و ساغر شده افسانه دگر به چمن بلبل شوريده ندارد غوغا * لب فروبسته و با گُل شده بيگانه دگر به محافل ندهد روشنى شمع ، صفا * جاننثارى نبود شيوهء پروانه دگر رخ دلبر نزند طعنه به رخسارهء ماه * يا نوازش نكند گيسوى او شانه دگر نغمهء مرغ شباهنگ نيايد شب راز * عارفان را چه شد آن نعرهء مستانه دگر ؟ مرهم مهر و وفا نيست به زخم دل كس * هادى ره نشود استن حنّانه دگر دل ويرانه بود جايگه عشق بُتان * نزند حلقه كسى بر درِ ويرانه دگر گشت منسوخ چرا عاطفت و يكرنگى ؟ * همرهان را چه شد آن همّت مردانه دگر ؟ نزند پنجه بر آن دل كه بود منكر عشق * « مجلسى » شعر تو و پند حكيمانه دگر وادى محبّت بيا به راه محبّت كمى قدم بزنيم * سخن ز جور و جفاى زمانه كم بزنيم ز همرهان طريقت دگر جدا نشويم * به اوج عاطفهء عاشقى عَلَم بزنيم ز دست ساقى ميخانه جام مىگيريم * شرر به پيكر رنج و اساس غم بزنيم